تبلیغات
آشنای غریب - گنبد طلا ... ایوون طلا.... صحنت طلا

آشنای غریب
 
آقا ، کمتر از آهو که نیستم...میشه ضامنم بشی؟؟؟
 
افسران -   گنبد طلا ... ایوون طلا.... صحنت طلا


آقا جان چندی است... نه! این جا صفا ندارد اگر اجازت دهی به حریمت آیم و حرف های ناگفته ام را آن جا کنار پنجره فولادت بزنم...
آری ای دل ساکت را بسته ای ؟! چشم هایت را ببند و تا دل نگفته باز نکن ...

خیابان امام رضا ، سریع بیا او منتظر است .خود را جلوی پرده سبزی می بینیم که بالای آن نوشته ورودی... آن را کنار می زنم و در صف عاشقان روی دو پای دلم به اقتدار می ایستم.
بازرسی ام می کنند تا ذره ای کبر و ریا در ظرف دلم نباشد. آن ها را قبلا و قلبا به امانت توبه سپرده ام . و با خیالی راحت،از آن جا که:بر در ودیوار حریمت، جایی ننوشته است که گنه کار نیاید، با جرات وارد می شوم . پرده سبز دیگر را کنار می زنم چشم هایم دیگر طاقت ندارد این را دلم نیز فهمیده است. دل فرمان می دهد، چشم باز می شود، اشک جاری می گردد، صورت آیینه کاری می شود و عشق آغاز می شود . واز آن جا که می دانم یرون مقامی ویسمعون کلامی ویردون سلامی می گویم :

"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا "


ای نگنجیده درکلام ! ای رئوف ! ای ضامن ! آهوی رنجیده حال دلم را از تیرگناه شکارچی نفس به سمت تو آورده ام و امیدوارم ابن باب الحوائج و اب باب المراد جوابم را بدهد .


در پاهایم توانی نیست گویی حرفی دارند .آری فریاد می زنند : کفش وبال ملائک ؟کفش هایم را در می آورم . اما باز چرا نمی روی ؟راست می گوید توان ندارد کجا بهتر از این جا ...میلاد هست ، پنجره فولاد هست .

سقا خانه طلا هست.
ایوان طلا هست.
گنبد طلا هست.
و خدا کند دل نیز طلایی باشد
و اگر هم نیست، که نیست با نظر کیمیا گر تو کیمیا شود .

آری کجا بهتر از این جا که سر بر خاک بگذارم و بگویم از درد دلهای ناگفته ای که فقط می شود به غریب الغربا ها وانتظار کشیده ها زد.


چندی است درکوچه پس کوچه های «اللهم ارنی الطلعه الرشیده» به دنبال فرزندت می گردیم ، و می ترسیم در بن بست «ان حال بینی وبینه الموت» برسیم .چندی است عاشقیم ومعشوق ندیده ایم . چندی است تنها کلاس یار پرور فرزندت به حد نصاب سیصدو سیزده نرسیده است. امانه ...بگذار راحت تر با تو سخن بگویم.
چندی است مهدی ات را در پشت میله های زندان گناهانمان حبس کرده ایم و دم از عاشقی می زنیم .

یا امام رضا! می شود دست های جواد پرورت را بالا آوری...
می شود دست های پر از مهرت را بالا آوری و دعا کنی...
آری ،ای امام دلها ، این بار تو برایمان دعا کن و« اللهم عجل لولیک الفرج »بگو .تا مگر فرجی حاصل شود وجشن هایمان دیگر بوی غم نداشته باشد . تو برایمان دعا کن که شاید...شاید این جمعه...




طبقه بندی: دل نوشتــه هــا،  گالری تصاویر، 
برچسب ها: گنبدطلا، ایوون طلا، صحنت طلا،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 مهر 1391 توسط سرباز سید علی